تقدیم به انکه کنارم نیست ولی حس بودنش به من شوق زیستن می دهد
به بزرگی خودتون دیراومدنم روببخشید دستانم راپس زدی قلبم راشکستـ ـ ـ ـی دلم رابرگرداندی وبه دیگری دل دادی تمام دنیایت شد وحالا دلت را کنارزد قلبت راخوردکرد دلت راسوزاندتوحتی در ناهمواری های دنیایش جایــ ـ ـ ـی نداری غریبه شده بودم برایت توانگارکه مرانمیدی شبیه یه شبح سفیدپوش شده بودم برایت تبسمـ ـ ـ ـی کردم وگفتم خودم راکنارمیکشم تارویایت به حقیقت تبدیل شود فداکاریم رادیدی من ارزوهایم راقربانـ ـ ـ ـی رویایت کردم............................ درزندگـ ـ ـ ـی یادگرفته بودم عاشق که شدم دل به دیگری نبندم یادگرفتم دل کسـ ـ ـی راکه دوست دارم رونشکنم یادگرفتم هیچ وقت تنهاییش نزارم یادگرفتم فراموشش نکنم یادگرفتم به پاش بمونم یادگرفتم وقتـ ـ ــی که رفت چشم انتظارش بشینم وحالا من سالهاست که چشم به راهت مانده ام ولی توتنهایادگرفتـ ـ ـ ـی :دوست دارت رافراموش کنــ ـ ـ ـی ندانستم توهم چون من پریشانی وبی تابی توهم عاشق شدی ومثل من شبهانمیخوابی اگرچه نیستی ردتو درچشمان من جاریست شهابی بودی ورفتی نمیتابی ومی تابی گلایه دارم ازتو ازخودم ازعشق ازتقدیر گلایه ازجهانی که پراست ازعشق قلابی چگونه میشود ازعاشقی دم زدولی هرگز ندانی عشق هم داردعلامت هاواسبابی ؟ نگاهت کی به من فهماندمن رادوست میداری کجاحرفی زدی ازعشق ای نیلوفرابی هرانچه داری ازان هرانکه دوستش داری منویادتوعشق تواین اشک سیلابی تومجنون غزلهای منی اماخداحافظ ای انکه مثل شعرت ساده وزیبایی ونابی باران چشمهای خیسم راشست تااین مردم دیوانه اشک هایم رانبینند ومرا عاشق خطاب نکنند تامرابه تمسخرنگیرندبامحبت ودلسوزی چندش اور نگویین هی فلانی عاشق شده است ............................. روزهای سردبـ ـ ـی توبودن چه شتابان ازپی هم میگذرند ومن چه خوش خیالانه این روزها رابه انتظار سپری میکنم انتظاری که شایدتازمانـ ـ ـی که درجایگاه ابدی ام قرار نگرفته ام مراسیر نکند هرروز برسر راهـ ـ ـی که ازانجا مرا تنهاگذاشته ای شاخه گلـ ـ ـی مـ ـ ـی گذارم تاشاید وقتـ ـ ـی امدی دردمرا دراین روزهای بـ ـ ـی تو بودن تنهایـ ـ ـی ام حس کنـ ـ ـی اون روز زیر باران یادته توبه عاشق شدن من خندیدی ومن به خاطر دلسپردن به توگریستم وازان پس تنها دیوانه ای که دران شهر مشهور شد من بودم عشق منوهمه باورکردن داستان دل سپردیگیمو ازبرکردن عشق منو همه ساده خوندن همه به سادگی من دل سپردن عشق منو همه تحسین کردن همه به حالم گریه کردن عشق منو همه پسندیدن همه به دلدادگیم خندیدن عشق منوهمه دزدیدن همه به عشق من رسیدن نشست کنار سنگ دستـ ـ ـی برروی ان کشیدو لبانش رابه سنگ نزدیک کردو اورابوسه باران کرد گفت سلام عشق همیشگیم دیدی بازم سروقت اومدم کنارت مثل همیشه تنهافرقش اینه که توجواب نمیدی وفقط من صحبت میکنم شیشه ی اب کنارش رابرروی سنگ پاشیدودستش راباتمام قدرت برروی سنگ کشیدوگفت فکرنمیکنی این اب برای شادشدنت کم باشه میخوای بااشکام شادت کنم بازم مثل همیشه دلش شکست ودستشوروی صورتش گرفت وباتمام قدرت فریاد زد خدا مگه من چه گناهـ ـ ـی کرده بودم که حالا باید تنهاباشم دوباره صداشو بلندترکردوگفت خدا .......... وبازم مثل همیشه هق هق گریه هاش کل قبرستان روپرکرد دستی به روی سنگ کشید وگفت چه قدرلاغرشدی نگوکه اون زیرخاک مواظبت نبوده اخه من قسمش دادم که هوای عزیزمو داشته باشه به روی سنگ نگاهـ ـ ـی کرد ....: (((سوختمو خاکسترم رابادبرد بهترین یارم مراازیادبرد))) گفت منظورت منم اره نمیدونم شایدم حق باتوباشه میخوای برات خاطرات قبلاروتعریف کنم سرشوگذاشت روسنگو گفت یه روزی روزگاری یه پسری ازکل دنیانامیدبود داشت توخیابان برای خودش راه میرفت اصلاحواسش به اطراف نبود که محکم خوردبه یه دخترخانم خیلـ ـ ـی خیلـ ـ ـی قشنگ که بعدازبرخورد بااون باعث شدکه تمام وسایل اون دخترخانم بریزه اون خم شدووسایلشوبرداشت پسرک خم شدکه کمک کنه وسایل روکه جمع کرد نگاهش به دخترافتاد ودخترهم کل محبتشوباچشماش به دل پسرریخت پسرمات ومبهوت داشت به اون نگاه میکرد سه روزبعدازاون............ اون دختروپسرعاشق هم شدن عاشق واقعـ ـ ـی هم تاجایی ه بدون هم تحمل زندگـ ـ ـی کردن رونداشتن یه روزکه داشتن ازخیابان ردمیشدن یه آجرازبالای یه ساختمان افتاد روی سردختراون واسه همیشه پسروتودنیاتنهاگذاشت سرشو ازروی سنگ بلندکردوگفت این داستان روحفظ بودی نه امابعدش وگوش کن ازاون شب به بعد اون پسردیگه خواب وخوراک نداره همه جاتصویر اون دخترومیبینه وهمیشه دوست داره بیادپیش اون دختر دستـ ـ ـی به روی سنگ کشیدوگفت این داستان روبرات تعریف کردم که دلت به حال اون پسررحم بیادواجازه بدی بیادپیشت احساس سرگیجه عجیبی کرد سرشو گذاشت روخاک دیدکناراون دختره وبرعکس همیشه خندون وشاد دست دختروگرفت باهم رفتن........ ازفردا کنارخاک دختر یه سنگ تازه گذاشتن که روش نوشته بود جوان ناکام زیرشم نوشته بود: بودنم راهیچ کس باورنداشت.......... هیچ کس کاری به کارمن نداشت.......... بنویسیدبعدمرگم روی سنگ.......... باخطوطی نرم وزیبا وقشنگ.......... انکه خوابید دراین گورسرد.......... بودنش راهیچ کس باورنکرد.......... به چشم من نگاه نکن دوباره گریت میگیره ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره فاصله بین من وتو ازاینجا تااسموناست خیلی عزیزی واسه من ولی زمونه بی وفاست قسم نخورکه روزگار به کام مادوتا نبود به هرکی عاشقه بگو غم که یکی دوتانبود بگوتاوقتی زنده ام نگاه تو سهم منه هرجای دنیاکه باشی دلم واست پرمیزنه برای این دربه دری توبهترین گواهمی دروغ نگو که میدونم همیشه چشم به راهمی ازتمام دوستای گلم معذرت میخوام چندوقت نتونستم بیام وجواب کامنت هاروبدم اماممنون که درهمه حال باهام بودین وازنظراتتون متشکرم همیشه ودرهمه حال بامنی چه توخواب چه بیداری همیشه کنارمی همیشه فکرمیکنم کنارتم درسته دیگه پیشم نیستی امامن هنوزم عاشقانه دوستت دارم عاشقانه منتظرتم تنهاکسی که توقلبم جاداره تویـ ـ ـ ـی ومطمئنم که تواون دنیامال منـ ـ ـ ـی بغض گلویم رامیفشاردگویی تمام غم های عالم دردلم جای گرفته است گویـ ـ ـی تمام دنیافریب است خیلی وقت است که باتنهایـ ـ ـی وانتظاراخت صمیمیت پیداکرده ام قلبم همچون سنگی سخت شده وحتی دلم به حال ابرهم نمیسوزدوکه برای من گریه میکند دلم ترک برداشته همین روزاست که دیگه طاقتش تاب شودوخودش رابه اوج اسمان برساند چشم هایم دیگه چیزی غیرازتصویرزیبای تونمی بینند زبانم ازکار افتاده وتنهااسمی که میگوید نام زیبای توست صورتم آن طراوت همیشگـ ـ ـی راازدست داه گونه هایم همچون گلی پژمرده سربه زیرشده اند دستانم حال نوشتن راندارند پاهایم حرکت نمیکندوفقط جلودرخانه انتظارتورامیکشند موهایم همرنگ دندان هایم شده میترسم بااین همه چروک زشتـ ـ ـی که صورتم راپرکرده است تواگربرگردی دیگرمن رانخواهـ ـ ـی ومرابرای همیشه فراموش کنـ ـ ـی وازیاد بـبری دیشب به خداگفتم خدایاچرادعاهای منوقبول نمیکنـ ـ ـی چرابرش نمیگردنـ ـ ـی خداگفت بنده ی من صبرکن هروقت تورایادش امد اورابه تومیرسانم قلبم شکست وگفتم خدایاازاین پس دعاهایم راتغییرمیدهم ازتومیخواهم اول یادمرابرایش زنده کنـ ـ ـی وبعداورابه من برسانـ ـ ـ ـی هرشب ازخدامیخواستم که یک شب تورادرخواب ببینم تا دیشب که نداامد توراامشبم درخواب میبینم ازخوشحالـ ـ ـی این خبرتاصبح نخوابیدم امشب بازهم دلم گرفته چشمهایم به باریدن عادت کرده اند وبااشک ها خوی گرفته اند اشک هاهم ازسرخوردن روی گونه هایم لذت مـ ـ ـی برند گونه هایم هم ازشادکردن ان ها شادهستن دوست دارم تنهایـ ـ ـی رابه اتاقم دعوت کنم تااوهم ازتنهایـ ـ ـی خودبیرون اید دوست دارم باغم پیمان دوستـ ـ ـی خودرامحکم ترکنم واورامهیمان خانه ام کـ ـ ـنـ ـ ـم درخیال خودمیپنداشتم که شایدتنهاترین کسی که مرادوست داردتوهستی باخودفکرمیکردم شایدتنهاترین کسی که من وتورابه هم می رساندخداباشد فکرمیکردم تنهاترین چیزی که دردنیاتمام نشدنی ست عشق است باخودمیگفتم مگرمیشودوقتی کسی دیگری رادوست داشته باشدامامانع دوست داشتن اوشوند اماتمام این فکرااشتباه بود چون تنهاترین کسی که ماراازیکدیگرجداکردخدابود چون تنهاترین چیزی که زودتمام میشودعشق است چون وقتی دونفریکدیگررادوست دارنددیگران فقط تلاش میکنندکه ان دوراازهم دورکنند دلم میخواست تاقطره بارانی باشم وبرگونه هایت جاری شوم ومانندیک قطره اشک صورت زیبایت رالمس کنم دلم میخواست گل سرخی بودم وهنگام امدنت سر راهت می روییدم لبخندزیباییت راهنگام دمیدن میدیدم دلم میخواست قاصدکی سرگردان بودم ودردستهای گرم وبامحبتت جای میگرفتم وبران دستهای بامحبت بوسه ای میزدم میخواستم چیزی به توهدیه کنم گل گفت:مراهدیه کن تابابوییدنم شاد گردد دراین هنگام زمین گفت:مراهدیه کن تابرهرقدم اوبوسه ای زنم ولی حیف حیف که گل پرپروپژمرده میگردد وزمین همیشه باوفانیست پس قلبم رابه توهدیه میکنم برای همیشه ودرهمه حال تابرای توبماند حرفاهای زیبایی میزدی یادت هست میگفتی اگرعاشق شدی بایدپاکترین باشی ولی نه من زمانی عاشق شدم چندسال پیش بودکه سرودحقیقت گویی عشق رابرایم زمزمه میکردی عاشق شدم عاشق واقعی باتمام حقایق ومعنی عشق فهمیدم که زندگی باعشق معنی دارددفهمیدم باعشق میتوان مهربان بود فهمیدم که کلمه ی عشق زیباترین کلمه است وبلاخره فهمیدم که اگرزنده هستم فقط فقط به خاطرعشق است وبس هزاران هزاران فهمیدن دیگر ولی افسوس ان زمان که عشق راتجربه کردم دلم رابه عشقم باختم هرچه محبت ومهربانی بودنثارش کردم گریزان ازدیگران حریص بودم فقط برای او میخواستم باقی بمانم مهربان بودوعاشق ولی هنگامی که من عاشق شدم عاشق وعشق واقعی معنایی نداشت همه گریزان ازعشق واقعی وحقیقی به بازیچه ی بازی عشق پرداخته بودندومن که نسبت به عشقم پاکترین بودم درمیان ناپاکی های دیگران برای دنیانادیدنی شدم ودنیامرابه دست فراموشی سپرد وتمام ارزوهاو امیدهایم راازبین بردومراکشت برای همیشه وتاابد محبت شدیدی که سابقاابرازمیکردم دروغ وبی اساس بودودرحقیقت نفرت به تو روزبه روز زیادترمیشدهرچه بیشترتورامی شناسم پستی و وقاحت توبیشتردرنظرم اشکارمیگردد درقلب خوداحساس میکنم که ناچارباید ازتودورباشم وهیچگاه فکرنکرده بودم شریک زندگی توباشم ملاقاته های که اخیراباتوکردم طبیعت وزمانه ی روح پلیدت رااشکارساخت و بسیاری ازاخلاق صفات تورابه من شناساندومیدانم خشنونت وطبع تندخویی تورابدبخت خواهدکرد اگرزندگی ماسربگیردمسلماهمه ی عمرخودراباتو به پریشانی وبدبختی خواهم گذراندوبدون توعمرخودرا درنهایت شادی طی خواهم کرددرنظرداشته باش روحم هیچگاه به تورام نخواهدشدونفرت وکینه ام پیوسته متوجه توست این نکته رابایددرنظرداشته باشی وبدانی ازتومیخواهم انچه راکه گفتم شوخی فکرنکنی وبدانی این نامه راازصمیم قلب مینویسم وچقدرتاسف میخورم بازهم درصدددوستی بامن باشی بانفرت ازتومیخواهم که ازپاسخ دادن نامه خوداری کنی زیرانامه توسراسر مهمل ودروغ است ونمیتوان گفت دارای لطف وحرارت میباشدبه طورقطع بدان که همیشه دشمن توهستم وازتوبه شدت متنفرم ونمیتوانم فکرکنم دوست صمیمی ووفادارتوهستم وبه محبت تودل بسته ام متن بالاروخط درمیان هم بخونین میدانی sسینوس لبانت وزاویه ی چشمانت برابر با180درجه وابروان وقامت مرادرمثلثی که پر ازمهروصفاست جای داده ای من برای انتقام ازتوجذرمیگیرم وتوگفتی که قضیه عشق مراباتوازراه تالس نمیشودحل کردامابدان بدان که : حلال مشکل ماکسی جزفیثاغورث نیست اگربازهم نتوانستم تورابیابم ازراه معادله مجهولی پیدایت میکنم وباتودمبورت مزدوج ازدواج وپیوند خودراباتوبرقرارمیکنم واگرخواستی ازدستانم بگریزی تورابه زیررادیکال میبرم وبه توانت میرسانم تاشایدزبانت گویاگرددوپاسخ مسئله رابدهد انگاه ازطریق فرمول دوضلع وزاویه ی بین واردمیشوم وتورابارهربارزیررادیکال میبرم وان وقت ازگوشه ی لبانت فاکتورمیگیرم پس ازاینکه خواسته باشی دلتای دلت راتصاحب میکنم وبدستت خواهم اوردودوستی خودراباتو به طورکامل برقرارخواهم کرد ای اشنای نااشنای من ای رباینده قلب من ای کسی که نگاهت اتش به جانم زده چشمان سیاه ودلفریب تورادوست دارم ازهمان زمانی که چشمانت رادیدم بی اختیاروبدون هیچ تفکرواراده ای عاشقانه دوستارت شدم ودران لحظه جزاسم زیباومهربانت چیزی برقلبم نقش بست زیبابود لحظه دیداراول لحظه ای که قلبم راتقدیمت کردم ودران لحظه ای که روحم رابه اوج اسمان عشقت به پروازدراوردم وخودرا به نامت کردم این جمله راگفتم پس تورابه خدای عاشقان ودوستارمحبت قسم مییدهم که هرگزوتازمانی که زنده هستم وزنده هستی مرافراموش نکنی وفراموشت نخواهم کرد اون مال من نبود توروخدانگیدقسمت نبود بگیدنخواست بامن باشه من لیلی واون مجنون باشه نخواست بگه منومیخواد تااخرراه باهام میاد گذاشت دلم تنهاباشه اخرقصه بدبشه گذاشت ورفت منونخواست طفلی دلم که اونوخواست نذاشت که عاشق بمونم توی سادگیم من بسوزم به یادشم تاعمردارم به پاشم تاجون دارم بااینکه منودیگه نخواست رفت ومنوتنهاگذاشت رفتش سراغ زندگیش منوگذاشت باسادگیم گذاشت که من گناه کنم دل بشکنم وخطاکنم گذاشت که عاشق بمونم بدون هنوزدوستت دارم طلوع عشق باجمله مهربانم دوستت دارم به نورمی افتد وپرتوهای نورش حکایت ازجمله های محبتانه : همیشه درقلب منی،وارزوهای مرابه وجوداورده ای دروجودعاشق نورافشانی میکند تابتواندقصه هاو حکایات عاشقانه هزاران عشاق رابه گوش دلباخته های ازجان گذشته برساند وبسازدزندگی حقیقی رادرقلب ان ها حکایتهابرایت گفته بودم یادت هست قصه هابرایت خوانده بودم که تمامی انها حکایت ازتنهایی قبل ازعشقم رامیکندحکایت ازقلب پاک و بی ریایم رامیکرد روزهای غم وغصه ی تنهاییم رابرایت بیان میکرد میگفتی: تنهاترین کسی هستی که درقلبم وجودداری جزتوکسی نمیتوانددرقلبم جای داشته باشد ولی بی خبرازاینکه بااینگونه سخنهاتومرابه بازارعاشقانه خودهدایت میکردی مرااسیرخودت کردی وهرروزباحرفهای محبت امیزت بیشترمرامجذوب میکردی خبرنداشتی که باکلمه ای که ازلبان شیرین ودلفریبت به من میگفتی مرابیشتردرخودت غوطه ورمیکردی ای کاش عاشق بودی ای کاش قلب داشتی تومراعاشق کردی ودرگیرودار زندگی ناگهان پرده ی سیاه ناامیدی ویاس رابرروی قلبم کشیدی درتاروپودزندگی مراازبین بردی نابودکردی وتنهاترین چیزی که ازعشق برایم گذاشتی بی وفایی ونفرت بود وحالامن تنهاترین دختردنیاهستم وتویی ان بازیگر دنیایی که میشناختم وازعشق مـتنفرم واردسالم که شدم مادرش به عنوان خوش امدگویی جلواومد وبغلم کردواروم توگوشم گفت امیدوارم توهم سفیدبخت شی دخترم بعدش سرموگذاشت روسینش وبوسید سمرموکه برداشت قطره های اشکمودیدبادستاش پاک کردوبه سمت سالن هدایتمون کرد رفتم لباس عوض کردم واومدم کنارمامانم وخالم نشستم میوه که اوردن ازبس اعصابم خوردبودبه جای پوست موز پوست دستموکندم که یهویی صدای داداش کوچیکش اومدکه گفت عروس اومد همه به سمت درتالاررفتن ومن هم چنان سرجام موندم واردتالارکه شدتورشنل عروس وکنارزد وبه اصرارمادرش دست عروسوگرفت میدونستم داره دنبالم می گرده به سمت مهمان هااومدن تاخوش امدگویی کنن باخانوادم که احوال پرسی کردیه نگاه بهم کردوسرموانداختم پایین یه سرتکون دادم خودشم اشک توچشاش جمع شده بودوبادست جلوچشاشوگرفت که بقیه متوجه نشن تنهاکسانی که حال مادوتارو درک می کردن مادرمو,مادرشو,خاله کوچیکم بودن مادرش که داشت نگاهمون میکردبه حرف اومدوگفت اقادامادعروس خانومت رفت باصدای مادرش به خودش اومدورفت بعدش رفتم توجایگاهشون نشستن اشکام امانم نمی دادن دقیقاروبه روی من نشسته بود برعکس همه که جلوش بی حجاب بودن امامن بامانتوهمون شالی که خودش برام خریده بودوتنم کرده بودم اونم زنجیری روکه واسه روزتولدش گرفته بودموازگردنش درنیاورده بودمیدونستم داره بهم نگاه میکنه خیره شده بودبه یه جا وپلک نمی زدمیدونستم الان داره به چی فکرمیکنه منم رفتم به همونی که اون داشت فکرمیکردفکرمیکردم 3روزپیش بودکه زنگ زدوصداش می لرزید تاگفتم چی شده گفت بایدببینمت گفتم کجا گفت جای همیشگی اومدکنارم رونیمکت نشست دستاش می لرزید دستاشوگرفتم وگفتم چی شده محسن به حرف اومدوگفت:بابام رفته باباباش صحبت کرده انگاردنیاروسرم خراب شدگفتم خوب گفت امشب قرارخواستگاری روگذاشته بیافرارکنیم من همه چی رواماده کردم حرفش که تموم شدانچنان گریه می کردکه تمام مردمی که توپارک بودن داشتن نگاهمون می کردن خودمم حال ازاون بدتربودولی گفت مگه من وتوهمیشه همه چی روبه خداواگذارنکرده بودیم الانم هرچی اون بخوادهمون میشه سرشوبلندکردوگفت میدونی برای چی عاشقت شدم برای اینکه همیشه مثل کوه صبرت زیاده همیشه توکلت به خداست داشت صحبت میکردکه گوشیش زنگ خورد باباش بودکذاشت روی ایفون الومحسن کجایی؟ بایدبدونیدکجام کارتونوبگین زودبیاخونه تا 3ساعت دیگه بایدبریم خواستگاری اینوکه شنیدقطع کردنمیدونم چرابااسم خواسنگاری گریه ام گرفت وبهش گفتم پاشوبرو ولی بدون هیچ وقت فراموشت نمیکنم اشکاموپاک کردوگفت همیشه دوستت داشتم ودارم و خواهم داشت دستموواسه اخرین بارگرفت ورفت نمیدونستم چیکارکنم اونم گناهی نداشت به خاطرکارای باباش مجبوردرسته 3ماه به خاطرمن جلوباباش ایستاد ولی اخرشم ..... گوشیم لرزیدودیدم پیام اومده خودش بود نوشته بودبیاپارک پشتی کارت دارم روبه رمو که نگاه کردم دیدم نیست ازدرپشتی رفتم بیرون روی چمن هانشسته بودسرموانداختم پایین گفت کاری داشتید گفت بشین نشستم سرشوکه بلندکردگونه هاش خیس بود گفتم بس کن امشب شب دامادیته شون نداره گریه کنی گفت میبخشیم گفتم برای چی گفت برای همه چی گفتم روزی که این خبروشنیدم ببخشیدمت برات بهترین هاروارزومیکنم امیدوارم سالهای سال به خوبی خوشی زندگی کنی وهم خودت هم خانومت خوشبخت شین باحرفام اروم گرفت خداحافظی کردمورفتم تو مامانم پرسیدکجابودی بهش گفتم چیزی نگفت گفت مانتوتودرنیارالان عاقدمیاد این حرفوکه شنیدم دلم میخواست بمیرم بعدازچنددقیقه عاقداومدرفتن دنبال داماد اومدپیش خانومش نشست امابافاصله ی پیشتر شروع شدبه خوندن خطبه باهرکلمه ای که میگفت به اشکای من هم بیشتراضافه میشد خودشم چشماش پرااشک بود سرکارخانم الهام موسوی برای بارسوم عرض میکنم ایاشمارضایت میدهیدکه شمارابه عقداقای محسن .............. بابله گفتن الهام همه چی تموم شد وزدم بیرون به بخت خودم لعنت فرستادم دیشب برای اولین دفعه ازخداشکایت کردم خدایامگه تونگفتی هرچی میخواین روازمن طلب کنیدنه ازبنده ی من یعنی این بنده ی ناتوانت اینقدرارزش نداشت که به عشق 5سالش برسونیش بعدازکلی گریه وگله وشکایت رفتم دست وصورتموشستم رفتم توتالار مامانم چون حالوروزمومیدونست هیچی بهم نگفت دیگه دوست نداشتم به هیچ کسی فکرکنم ساعت تقریبا1 شب بودکه بعدازخوردن شام خواهرم میگفت بایدبریم ماشین سواری هرکاری کردم که نریم نشد زمان خداحافظی دوستای الهام پیشش بودن وداشتن باهاش حرف میزدن که مادرم بی مقدمه بهش تبریک گفت رفتیم بیرون منتظرشدیم تابقیه هم بیاین سرم داشت گیج میرفتومیدونستم فشار رفته بالاماشین سواری که تموم شدرفتم سوارماشین شم که نگاهم به دستام افتادانگشترش هنوزتودستم بود رفتم جلوش واروم انگشترودراوردم تودستش گذاشتم وگفتم بده به خانومت خداحافظ رسیدم خونه حوصله هیچ کس ونداشتم امشب بدترین شب زندگیم بودشبی که ازخداارزوی مرگموکردم اره دیشب شب ازدواج عشقم بودشبی که اون مال کسی دیگه ای شد این وبلاگ ازاین به بعدبه یه وبلاگ کاملاغمگین تبدیل میشه وازشمادوستای خوبمم میخوام که حمایتم کنیدازهمه تون ممنونم اون مال من نبود توروخدانگیدقسمت نبود بگیدنخواست بامن باشه عاشق تنهاییم باشه نخواست بگه منومیخواد تااخرراه باهام میاد گذاشت دلم تنهاباشه اخرقصه بدباشه اوچشمای روشن داشت اویکی روجزمن داشت من توحسرت موندن اون خیال رفتن داشت اون یهوبامن بدشد ازکنارمن ردشد من باتازه وارد؟اون بینمون مرددشد قلبموبهم پس داد پیش من بااون دس داد رفت ویادگاریشم اسم مثل هیچ کس داد اون تمام هستیم بود لحظه های مستیم بود اون روزای عمرم بود اون تمام هستیم بود اون توشهرتش گم شد خام حرف مردم شد عین قصه ی ادم حیف اسیرگندم شد اون بامن غریبی کرد کارای عجیبی کرد اون مقدسه اما جنگای صلیبی کرد اون منوزیادش برد عشق من تورویاش مرد تنهاباسه تا جمله تنهابادوتابرخورد اون منوبه دریاداد به رقیب من جاداد اون یهوبه یه مهمون قول صبح فرداداد اون برنده شدشاید دل میگه برم باید فال قهوه هم میگفت دیگراونمی اید اون دلم روبرگردون اماتاتهش سوزوند من فدای این رفتن رفت وخاطراتش موند او چشمای روشن داشت او یکی روجزمن داشت من توحسرت موندن اون خیال رفتن داشت یه زمانی ازپشت این زندان به دنیانگاه میکردم زندانی که پشت چشمای توبود حصاری که قلبموبه بندکشیده بود انگارهرچه بیشترفکرمیکردم بیشتردرباتلاق عشقش فرومی رفتم زندانبان خوبی نبودی بی توجه ومغرور..... قبلا رقابت برای رسیدن به ((تو)) زیادبود ولی الان تنهاکسی که به تونرسیدمن بودم ودیگران رقابت وجودندارد چطوردلت اومدبری بعدهزارتاخاطره تاوان چی رومن میدم این جاکنارپنجره چطوردلت اومدبری چطورتونستی بدبشی تواوج بی کسیم چطورتونستی ساده ردبشی چطوردلت میادبامن اینجوری بی مهری کنی شایدهمین الان توهم داری به من فکرمیکنی چطوردلت اومدکه من اینجوری تنهابمونم رفتی سراغ زندگیت تگفتی شایدنتونم دلم سبک نشدازت دلم هنوزمیخوادبیای حتی بااینکه میدونم شایددیگه منونخوای بزارکه راحتت کنم ازتوی رویات نمیرم میخوام کنارپنجره به یادت اروم بمیرم کاش میدانستم اخرین کسی که مرافراموش میکندکیست؟
فاصله ی مابه اندازه ی یک سلام بودویک لبخند ومن باغرورکودکانه ام توراچه زودوچه اسان ازدست دادم..... ای کاش میشدزمان رالحظه ای متوقف کردوبه عقب برگشت..... انگاه من نگاه مهربان ومشتاقم را ازدیدگان تو پنهان نمی کردم تاتوحرف های ناگفته ام راازچشمانم بخوانی وسلام گرمم رابه توهدیه می دادم تاتوبرای همیشه رفتن رافراموش کنی..... خبربه دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست اوبه من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشترازاین که پیش چشم خودت کسی که سهم توباشدبه دیگران برسد؟ چه میکنی اگراوراکه خواستی یک عمر به راحتی کسی ازراه ناگهان برسد... رهاکنی برودازدلت جداباشد به انکه دوست ترش داشته ...به ان برسد رهاکنی بروند دوتاپرنده شوند خبربه دورترین نقطه ی جهان برسد گلایه ای نکنی بغض خویش رابخوری که هق هق تومبادابه گوششان برسد خداکندکه... نه نفرین نمیکنم که مباد به اوکه عاشق اوبوده ام زیان برسد خداکندفقط این عشق ازسرم برود خداکندکه فقط زود زمان ان برسد ودلت برای کودکی ام تنگ میشود مادرهنوزچشم هایت نگران من است ومن ازانهادنیایی ازعشق ومحبت میخوانم مادرمیان شبهای بی ستاره ام توتک ستاره منی که جاودانه درقلبم می مانی روزمادربرتمام مادران مبارک ازلحظه لحظه های جشن عکس بگیرم چراغونی جشنمون ستاره های کهکشون من باشم وتوباشی وستاره های اسمون به جای شمع میخوام برات غم هارواتیش بزنم هرچی غم وغصه داری یه شبه اتیش بزنم توغم هاروفوت بکنی منم ستاره بیارم من اشکاتو پاک بکنم نورستاره بکارم کهکشونوستاره هاش دریاوموج وماهی هاش بیابوناوبرکه هاش بارون وقطره قطره هاش باهفت اسمون پرازگلای میخک بال فرشته واشتیاق وپولک دوستتو قلب بی قراروکوچک میخوان بگن میخوان بگن عزیزم تولدت مبارک امروزتولدعشقم بودعزیزم برات بهترین هاروارزومیکنم عـ ـ زیـ ـزم تـ ـولـ ـدتـ ــ مـ ـبـ ـارکـ ـ ـ توای که داری می ری تنهام میذاری نگواز درد دلم خبرنداری تو که یه روزمیگفتی برات میمیرم حالاامروزمی بینم دوسم نداری منوباش به عشقت گفتم اسمونی میگفتم معنی احساس رومیدونی ترانه پشت ترانه گریه کردم توازم ساده گذشتی خیلی اسون منوتنهاجاگذاشتی زیربارون ازتمام کسانی که باعث شدن اوازمن برنجدبیزارم ازتمام کسانی ذهن اوراازفکرکردن درموردمن پاک کردن بیزارم ازتمام کسانی که قلب اوراازعشق من خالی کردن بیزارم ازتمام کسانی که اوراازمن جداکردن بیزارم ازتمام کسانی که گریه رابه چشمانم هدیه کردن بیزارم ازتمام کسانی که انتظاررابه قلبم دادن بیزارم عزیزم من ازهمه کس ازهم چیزوازاین دنیابیزارم واین رابدان که من هنوزم هم عاشقانه دوستت دارم ونه کاغذنوشته هایم راروی خودحک کرد چراکه هردودانستندکه بایددوباره شرح وحال غم را بنویسند قلم دردستانم شکست وکاغذهابه هوارفتند افکارم به هم ریخت وچشمانم بابارش اشکهایم که پراز درد درون بود ارمغان تازه ای به گونه هایم بخشید امادر خیال خود همیشه این رویا رامی پروراندم که دوستم داری روهم نداشته باشیم هیچ حس بدی ما توی مشکلاتم بکنی منواروم باوجودت به زندگیم بدی سروسامون طاقت نداشته باشی ببینی منوداغون ناراحت شی اگه بازببینی منوبااون بامن سرچیزای بی مورددعواکنی حساب منوبازم ازبقیه جداکنی هرجایی که رفتم یاکه هستم باشی توی مشکلاتم عصای دستم باشی وباگفتن حرفایی که دل نشینه نذاری که کشتی های من به گل بشینه می دونم بهترازهمه صدامومی شنوی خب به تومحتاجم چرادلمومیشکنی کمکم کن که خیلی دلم تنگه واست توبیابه زندگی من بده رنگ تازه وباتوفقطدرخیالم وخاطراتم قدم خواهم زد ازوقتی رفتی دیگرهیچ کس به انتظارامدنت ننشست وبوی مهربانی دیگربه مشامم نرسید چشم ههایم راسراسراشک وماتم می کند من نمی دانم ولی بی شک برای رفتنت اسمان بادیدنت باران نمنم می کند نازنینم روبه پایانم بیا ترکم نکن دیده ی پنهانی ات پردردومرهم می کند من اگرمال توباشم غیرت مردانه ات این وجودسرکشم راخوب ارام می کند


















| Design By : pesare jahaname |












